یادداشت مهمان: کورش علیانی، فعال فرهنگی
شاید شما نیز گفتوگوی شب گذشته در یکی از برنامههای پربیننده سیما را مشاهده کرده باشید. مهمان این برنامه در تلاش بود تا راهی برای مذاکره با ایالات متحده پیدا کند. این موضوع برای برخی ممکن است عجیب به نظر برسد، اما برای من ترسناک است. بر اساس منطق، وقتی یک رفتار به طور مکرر تکرار میشود، آن را تصادفی نمیدانیم، بلکه به عنوان یک الگو شناسایی کرده و به خاطر میسپاریم. ایالات متحده نزدیک به ۱۷۰ سال است که در موقعیتهای مختلف یک رفتار مشابه را از خود نشان داده است؛ مذاکره میکند، اما این مذاکره را مانع از آسیب رساندن به طرف مقابل نمیداند، بلکه آن را مکمل آن میبیند. با توجه به این سابقه، نباید با آغاز هر مذاکره، افرادی امیدوار شوند که شاید این بار داستان متفاوت باشد.
در تاریخ ۱۲ شهریور ۱۲۳۴، ایالات متحده هنوز به قدرت جهانی امروز تبدیل نشده بود. این کشور در حال تصرف سرزمینهای بومیان آمریکای شمالی بود و راه را برای مهاجران از قاره اروپا هموار میکرد. لاکوتاها یکی از ملتهای ساکن آن سرزمین بودند. در حالی که مذاکرات برای پایان دادن به خونریزی در حال انجام بود، سرهنگ ویلیام هارنی اطمینان حاصل کرد که نیروهایش در موضع مناسبی قرار دارند و به حمله پرداخت. او ۸۶ مرد، زن و کودک را به قتل رساند و ۷۰ نفر را به اسارت گرفت. مذاکره برای ایالات متحده هیچ تعهدی ایجاد نکرده بود که تا پایان گفتوگو، جان کسی را نگیرد.
نزدیک به یک قرن بعد، همین رفتار را در ایران شاهد هستیم. دولت مصدق نفت ایران را ملی کرده بود و بریتانیا در تلاش بود تا کنترل خود بر نفت ایران را بازپس گیرد. محمد مصدق با امید فراوان به مذاکره با ایالات متحده پرداخت و به میانجیگری این کشور امیدوار بود. در حالی که ایالات متحده به طور همزمان با بریتانیا برای سرنگونی دولت مصدق برنامهریزی میکرد. در تاریخ ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، این عملیات انجام شد و مصدق سرنگون گردید. یک طرف در حال مذاکره برای حل مسئله بود و طرف دیگر همزمان مقدمات سرنگونی او را فراهم میکرد.
در تاریخ ۲۷ آذر ۱۳۵۱، نوبت ویتنام بود. ایالات متحده سالها با ویتنام شمالی جنگیده بود و حالا در پاریس با آنها در حال مذاکره بود و همزمان بمباران گستردهای بر روی هانوی، پایتخت و هایفونگ، بندر اصلی ویتنام شمالی آغاز کرد. یازده روز بمباران سنگین به عنوان ابزاری برای تحت فشار قرار دادن ویتنامیها در مذاکرات مورد استفاده قرار گرفت. بمباران و مذاکره دو فعالیت مجزا نبودند، بلکه بمباران به عنوان وسیلهای برای دستیابی به نتایج مذاکرات عمل میکرد.
در تاریخ ۹ اسفند ۱۴۰۴، ما دوباره با همین الگو مواجه شدیم. ایران و ایالات متحده در حال مذاکره بودند و هنوز مسیر مذاکره باز بود که ایالات متحده و اسرائیل حمله به ایران را آغاز کردند. رهبر شهید را در محل کارش و کودکان را در مدرسه شجره طیبه در میناب، و فرماندهان را در نقاط دیگر به شهادت رساندند. از کشتار لاکوتاها تا حمله به ایران، ایالات متحده تغییرات زیادی کرده است، اما این الگوی رفتاریاش تغییر نکرده است. مذاکره برای ایالات متحده جایگزینی برای فشار و حمله نیست، بلکه یکی از ابزارهای قدرت است؛ در کنار تحریم، کودتا، عملیات پنهانی و جنگ.
مسئله به وضوح این نیست که از مذاکره پرهیز کنیم، بلکه این است که چه تصوری از آن داشته باشیم. بعد از ۱۷۰ سال، انتظار این که ایالات متحده در میز مذاکره ناگهان رفتار خود را تغییر دهد، خوشبینی نیست؛ بلکه نادیده گرفتن سابقه است. آیا وقت آن نرسیده که به جای انتظار برای تغییر الگوی رفتار ایالات متحده، الگوی خوشبینی خود را نسبت به این کشور تغییر دهیم؟