روایت محمود سریعالقلم از مشکلات ایران
کانونیترین علّتی که یک کشور بینالمللی میشود، ساختار اقتصادی آن است. به محض اینکه دولتی تصمیم گرفت و مقرر کرد مسئولیت تولید، توزیع، کسب درآمد، ایجاد اشتغال و معاش مردم نزد او باشد، ضرورت بینالمللی شدن اقتصاد و کشور خود را از میان برداشته است. نمونۀ بارز این وضعیت، اتحادِ جماهیرِ شوروی است.
در مقابل، وقتی دولتی زنجیرۀ تولید، مصرف، درآمد و اشتغال را به بخش خصوصی محوّل کند، «مجبور» میشود نظام اقتصادی خود را در معرض اقتصاد بینالملل قرار دهد.
بخش خصوصی به قیمت، فروش، بهینهسازی مواد اولیه، رقابت، کیفیت خدمات، زمان، کارآمدی و وضعیت بازار حساس است. بخش خصوصی ساختاری دارد که اجازه نمیدهد کارمند تا ساعتِ 10 صبح مشغول صرف صبحانه باشد یا با مشتری بد رفتاری کند یا کالای نا مرغوب عرضه کند.
هر لحظه و هر رفتار با اهمیت است. علاوه بر بازار و رقابت داخلی، بخش خصوصی به محض ورود به بازارهای خارجی «مجبور» است کارآمد و رقابتی باشد.
اگر صنعت خودرو در 10 کشور دیگر فروش داشت و با هیوندای و تویوتا رقابت میکرد، آیا میتوانست به تولید خودروی بیکیفیت ادامه دهد؟ زیمنس در 80 کشور فعالیت می کند. در محافل صنعتی جهان، دقت، زمان شناسی، کیفیت و برنامه ریزی زیمنس زبانزد همگان است.
چه در صحنۀ داخلی و چه بینالمللی، اگر ساختار رقابتی نباشد، چه دلیلی دارد شرکتی به کیفیت اهمیت دهد؟ وقتی رقابت نباشد، چه اهمیتی دارد که مشتری رضایت داشته باشد؟
صنعت خودروی کرهجنوبی بیست سال در صحنۀ جهانی زحمت کشید تا در کنار صنعت خودروی آمریکا، ژاپن و آلمان قرار گیرد. شرکت هواپیمایی ترکیه، هتلداری، صنعت رستوران و مراکز خرید این کشور چند دهه با فرانسه و ایتالیا رقابت کردند تا کشورشان را در 10 کشور اول مقصد توریسم جهان قرار دهند.
بینالمللی شدن اقتصاد یک کشور، پی آمد بسیار تعیین کنندهای نه تنها در تولید و معاش، بلکه در شخصیت و رفتار آحاد یک جامعه دارد: شفافیت قوانین، مقررات، سیاستگذاریها و آییننامهها. به محض اینکه شرکتی بینالمللی شد، باید عملیات و گردش کار خود را شفافسازی کند چون به محض کوچکترین تقلب، حیلهگری، حسابسازی و تزویر، اعتماد، جایگاه و ارزش سهام خود را در بازار از دست میدهد.
رقابت و بازار، درستکاری را هم به دنبال میآورد نه ضرورتاً به واسطه مبانی اخلاقی بلکه به موجب اعتمادسازی، جلب مشتری و با هدف افزایش فروش و سهم بازار. شفافسازی سازمانی، شفافیت رفتاری افراد را به دنبال می آورد.
اقتصادِ یک کشور نمیتواند بینالمللی شود ولی در هالهای از ابهام، مدیریت سازمانهای موازی، گیر و دار بوروکراسی، بازی با آمار و تغییر خلقالساعه سیاستگذاریها بماند. همین که اقتصاد بینالمللی شد، «مجبور» است شفاف باشد.
جالب توجه اینکه حکومتِ ویتنام، متمرکز، اقتدارگرا و کمونیستی ولی اقتصاد آن بینالمللی، شفاف و رقابتی است. مالزی، سنگاپور، ترکیه، اندونزی و مکزیک نیز در این چارچوب قرار میگیرند.
استنتاج مقایسهای این کشورها، این اصل را اثبات میکند که دموکراسی ضرورتاً مقدمۀ رشد و توسعۀ اقتصادی نیست. در کلِ جهان ظاهراً فقط در یک کشور، تقدم و تأخر توسعه اقتصادی و توسعه سیاسی بحث میشود.
بقیۀ حاکمیتها عموماً مستقل از ماهیت نظامسیاسی آنها، «تصمیم» گرفتهاند اقتصاد و بینالمللی شدن اقتصاد را مبنا قرار دهند. چندین دهه است در کشور بحث «شایسته سالاری» میشود. وقتی 85درصد اقتصاد یک کشور نزد نهاد دولت است، تحقق «شایسته سالاری» در نظام اجتماعی امری نزدیک به محال است.
چندین دهه است در کشور بحث می شود چگونه از «مدیریت های فردی به مدیریت های سیستمی» حرکت کنیم. تنها با اقتصادِ غیر دولتی و بینالمللی شدن اقتصاد، مهارت و سیستم اولویت پیدا میکنند. چندین دهه است در کشور بحث «کارآمدی و مبارزه با فساد مالی و اداری» در جریان است.
اگر فعالیت و نظام بانکی به معنای دقیق و عملیاتی کلمه، خصوصی باشد، هیچگاه بانک خصوصی 65 میلیون یورو بدون وثیقه به فردی وام نمیدهد و وقتی هم وام داد آنقدر مکانیزمهای نظارتی دارد که پروژهها را تا سه سال به اتمام می رساند.
چندین دهه است نسبت به «فرار سرمایه» ابراز نگرانی میشود. ناکارآمدیها و دخالتهای دولتی است که اقتصاد ناسالم و «بیثباتی» به بار میآورد و زمینههای فرار سرمایه را فراهم میکند.
اتفاقِ مهمِ دیگری که به موازاتِ بینالمللی شدنِ اقتصاد میافتد، این است که مردم به کار و فعالیت در کشورشان علاقهمند میشوند چون فضا و ساختار لازم برای درآمدزایی و زندگی معقول وجود دارد. قابل اتکاءترین حامیان ناسیونالیسم و علاقه به وطن در میان طبقۀ متوسط و بخش خصوصی است.
در چنین جوامعی، نفوذ سیاسی خارجی در حداقل خود میباشد. این طبقه به کشورش نیاز دارد تا بهتر زندگی کند. اسراییلیها در دهۀ 1960 به این نتیجه رسیده بودند که با توجه به درجۀ فقر در جامعه و دولت خاورمیانهای، با همان انگیزۀ اول(یعنی مالی) میتوانند افراد را به خدمت بگیرند و نیازی به توسل به مشّوقهای بعدی نیست. فقر، تعهد به خاک و کشور را به شدت ضعیف می کند.
مردم مالزی، اندونزی، ویتنام و سنگاپور لزومی ندارند به فکر مهاجرت به کشور دیگری باشند چون در میهن خود فرصت رشد، رقابت و بهبود زندگی خود را دارند. برای ظهور ناسیونالیسم، طبقۀ متوسط و بخش خصوصی که عمدتاً اقتصاد را در دست داشته باشند، یک ضرورت حیاتی است.
ناسیونالیسم یک موضوع انتزاعی و احساسی نیست، بلکه امری واقعی و کمّی است. به موازات رشد تعلقِ خاطر به خاک به موجب بینالمللی شدن اقتصاد، اندیشۀ سیاسی هم متعادل میشود زیرا عمومِ افراد متوجه میشوند زندگی آنها در گروی رقابت در داخل و خارج است و سخنان تند، عمدۀ مشتریان خود را از دست میدهد کما اینکه رادیکالیسم در امارات و ترکیه در حداقل خود قرار دارد.
رانت نباشد افراطیگری به حداقل خود میرسد. چرا درصدِ قابل توجهی از اقشار مختلف در روسیه از الیگارشی این کشور بدون آنکه در قلب خود کوچکترین اعتقادی داشته باشند دفاع و حمایت میکنند؟
چون از نظر مالی به آن وابستهاند و رانت حکومتی در اختیار آنهاست. عراق دارای قانون اساسی دموکراتیک است ولی به اذعان خود مقامات عراقی، سیستمی فاسد به لحاظ اداری و مالی دارد زیرا که اقتصاد، دولتی است و داشتنِ مقام در این کشور به معنای دسترسی به رانت و امکانات و احتمال سوءاستفاده، فساد مالی و فرصتطلبیهای سیاسی است. سیاست سالم در گروی اقتصاد غیردولتی است.
چرا رغبت به کار دولتی در آمریکا همیشه ضعیف بوده؟ چون در بخش خصوصی حداقل پنج برابر حقوق و مزایا بیشتر است. بیدلیل نیست که بالای 95درصد نیروی کار این کشور برای بخش خصوصی کار میکند.
در مصر هم بخش خصوصی هست ولی در دالان های دولت تنفس میکند، استقلال ندارد و در خدمت حاکمیت است که به آن سرمایهداری اَنگَلی میگویند(Parasite Capitalism).
باز از مزایای بینالمللی شدن اقتصاد این است که ساختار عمرانی یک کشور چون در معرض جهان قرار دارد، اصلاح شده و کارآمد میشود. جادهها، فرودگاهها، بنادر، هتلها و حفاظت از محیطزیست اهمیت پیدا میکنند. کشوری که اقتصاد بینالمللی دارد نمیتواند هوای آلوده داشته باشد.
در کشوری که اقتصادِ بینالمللی دارد مردم «مجبور» میشوند زبانهای خارجی بیاموزند. در دوبی 125 ملیت زندگی میکنند و امارات پنج برابر جمعیت خود شهروند خارجی دارد. طیف وسیعی از آداب، فرهنگها و زبانها در کنار هم کار و زندگی میکنند.
مردم میآموزند که باید به ملتها و فرهنگها و قرائتهای مختلف گوش فرا داد، احترام گذاشت و آموخت. بینالمللی شدن اقتصاد به اصلاح مهارتهای روابط عمومی میانجامد و همزیستی در عین تکثر فرهنگی، امری عادی میشود.
در مباحث کلاب هاوس که بعضاً 7 – 8 ساعت هم به طول میانجامد، نوعی «سردرگمی تئوریک» به مشام میرسد. مشکل چیست؟ از کجا باید شروع کرد؟ قانون مشکل دارد یا فرهنگ؟ به چه کسانی باید توجه کرد؟ مشورت داد؟ نصیحت کرد؟ مشکل از دولت است یا مردم؟ تاریخ است یا جامعه؟
حملۀ مغول مقصر است یا حملۀ عثمانی؟ چرا آمریکا حرف گوش نمیکند؟ اِشکال در این تیم مذاکره کننده است یا آن تیم؟
ایراد در روشنفکران است یا فعالین سیاسی؟ این دولت مقصر است یا آن دولت؟ ساختارباید اصلاح شود؟ یا افکار؟ یا افراد؟ و ترتیب کدام است؟
البته این سردرگمی تئوریک از زمان مشروطه وجود داشته است. به عبارت دیگر، اجماعی در تعیین تقدم و تأخر قدم هایی که باید برای اصلاح امور برداشته شود، نیست.
به بیان دیگر، «تئوری توسعه مورد اجماع» نداریم. در مباحث کلاب هاوس به ندرت از تجربیات کشورهای دیگر مثال آورده میشود. برزیل چه کار کرده که از روسیه در تولید ناخالص ملی جلوتر است؟ چرا اندونزی با سرعت نور در حال پیشرفت است؟ الگوی امارات چیست؟
چرا سنگاپور شفافترین نظام بانکی جهان را دارد؟ چگونه چین فقط در 20 سال بهگونهای عمل کرد که 60 درصد آنچه مردم آمریکا مصرف میکنند چینی است؟ چگونه مکزیک در بسیاری موارد به آمریکا «نه» میگوید و در عین حال حدود 650 میلیارد دلار با آن کشور تجارت دارد؟
روسیه اولین دشمن آمریکاست که در عموم عرصهها با آن در تضاد بوده و مقابله میکند، ولی مکزیک با مسکو، هم روابط خوبی دارد و هم در جنگ اوکراین، روسیه را محکوم نکرد. مکزیک چین را به شریک دوم تجاری خود تبدیل کرد تا از آمریکا امتیاز اقتصادی و سیاسی بگیرد.
بنظر میرسد این کشورها و شهروندان آنها در سردرگمی تئوریک به سر نمیبرند زیرا به عنوان اولین و تعیین کنندهترین قدم در تئوری توسعه، اقتصاد خود را غیر دولتی کردهاند و با ابزار مالی، اداری و سیاستگذاری از فعایت بخش خصوصی خود در داخل و صحنۀ جهانی حمایت میکنند.
همینطور با محدود کردن دولت به امر قانونگذاری و نظارت، از ظهور اختلاس، دروغ، حیلهگری، تقلب، احتکار، فرصتطلبی و خروج سرمایه جلوگیری کردهاند. هم اکنون تولید کنندگان خودرو در صف ایستادهاند تا مکزیک به آنها مجوز تولید در خاک خود را صادر کند.
البته عموم این کشورهایی که از سردرگمی تئوریک عبور کردهاند، یک پیش شرط را قبول کرده و به آن عمل کردهاند: «با داخلیها قدرت را share میکنند و با خارجیها ثروت را».
در سال 2016 گروه HNA چینی با حدود 6.5 میلیارد دلارتوانست 25 درصد از گروه هتل هیلتون را خریده و دو نفر از ده نفر هیأت مدیره را چینی کند.
از سال 2002 تاکنون، چینیها با هزینه کردن حدود 120 میلیارد دلار شرکتهای آمریکایی را خریدهاند.
در عین حال، معلوم نیست این پیش شرط با فرهنگ سیاسی خاورمیانهایها که کنترل را به جای مدیریت ارزشگذاری میکنند تا چه حد سنخیت داشته باشد. سردرگمیها از آنجا شروع میشود که تجربۀ بشری چه در گفتوگوها و چه در مدیریتها تقریباً تعطیل است.