مقابله با بیتفاوتی درباره غزه و مهاجران و اما بیتفاوتی، زخم اخلاقی و همدستی با جنایت؛ این تراژدی نیست! نسل کشی است.
یادداشتی از محمدمهدی دبیریان در پایگاه تحلیلی- خبری درسانیوز؛ چه بر سر ما آمده که میتوانیم نسلکشی را در غزه ببینیم و بیتفاوت بمانیم؟ چگونه ممکن است در برابر آنچه آنجا میگذرد ـ نابودی نظاممند یک ملت، کشتار کودکان، محاصره کامل شهروندان بیدفاع ـ واکنشی نشان ندهیم و گاه حتی این فجایع را انکار کرده یا نادیده بگیریم؟
اگر غزه دور است، کافی است در عجب باشیم از آنچه در همین نزدیکیها، پیش چشمانمان، بر سر مهاجران افغانستانی میآید. ایشان، که در واقع، هموطنان سالهای دور و دراز ما هستند، که زمانی اجدادشان داخل مرزهای ایران برای ما «خودی» بهحساب میآمدند، ولی بعد که دستِ روزگار، مرزها را کمی اینطرف آنطرف کشید، اینک نوادگانشان را، علیرغم وجود پیشینه و وسعت اشتراکات فرهنگی، و این واقعیت که برخیشان طی دههها، نسلاندرنسل، زاده و بالیدهی همین سرزمیناند، «غیرخودی» تلقی میکنیم.
با سکوت و بیعملی خود، همداستان میشویم با کسانی که موجهای نفرتپراکنی ایجاد میکنند و عدهای را همراه خود بر آنها سوار میکنند، تا شاهد شکلگیری صحنههای دردناک خشونتورزی، دستگیری، طرد، و اخراجشان باشیم، حتی ایشان که سالهاست نه میهمان و مهاجر یا پناهنده به ما، بلکه در واقع، همکلاسی، همکار، همسایه، هممحلهای، هموطن و عملاً با نهایت فروتنی و شرافت، یار و یاور ما بوده و هستند.
در مقابل بیمهری و خشونتورزی که علیه ایشان، از کوچک و بزرگ، باب شده، ما چه واکنشی از خود نشان دادهایم؟
پاسخ به این پرسش که چگونه میتوان ظلمی که به کسی یا کسانی میرود را دید و همچنان بیتفاوت یا نظارهگر در سکوتِ خود بود، مستلزم کاوشی در ریشههای روانشناختی، اجتماعی، رسانهای و سیاسی است.
برخی معتقدند، «عادیشدن» خشونت از طریق مواجهه مکرر با آن موجب بیتفاوتی میشود. ذهن انسان در برابر تصاویر تلخِ تکراری، دچار کرختی میشود؛ پدیدهای که در روانشناسی با عنوان «بیحسی هیجانی» یا desensitization شناخته میشود (Zillmann, 2006).
این واکنش دفاعی روانی، بخشی از فرآیند تطبیق مغز با تروماست که باعث میشود با تکرار دیدن خشونت، واکنشهای عاطفی کاهش یابد. در نتیجه، درد دیگران به یک «تصویر خبری» یا «پست شبکه اجتماعی» تقلیل مییابد، نه به یک فاجعه انسانی که باید واکنش برانگیزد.
این تراژدی نیست! نسل کشی است
همچنین لازم است به نقش رسانهها که بستر اصلی شکلگیری ادراک عمومیاند، توجه داشت. در بسیاری از رسانههای جریان غالب، واقعیتِ آنچه در صحنه میگذرد با واژگانی خنثی یا محتوایی تحریفشده پوشش داده میشود.
این راهبرد زبانی ـ که در تحلیل انتقادی رسانه به خوبی شناخته شده ـ باعث عادیسازی خشونت ساختاری و کاهش همدلی مخاطب میشود (Herman & Chomsky, و در نتیجه، زمینه را در اذهان عمومی برای نادیدهگرفتن رنج افراد یا گروهها فراهم میکنند.
در روی جلد جدیدترین شماره نشریه تایم، که عکسی از قربانیان گرسنگی تحمیلی ساکنان غزه را منتشر کرده از عنوان «تراژدی غزه» استفاده شدهاست، در حالی که بسیاری از مخاطبان در بازخوردهای خود به نشریه متذکر شدهاند که باید عنوان نسلکشی در غزه را استفاده میکرد، و تراژدی چیزی است که قابل اجتناب نیست، در حالیکه اگر اراده درستی درکار بود، میشد جلوی نسلکشی آشکار در سرزمین فلسطین را گرفت!
در چنین فضایی، برخی افراد به نسبیگرایی اخلاقی پناه میبرند: «ما از واقعیت خبر نداریم، پس قضاوت نمیکنیم».
اما مطابق با نظر دزموند توتو، اگر در برابر ظلم بیطرف باشی، طرف ستمگر را گرفتهای! سکوت در برابر جنایت یا ظلم، نه بیطرفی که درواقع همدستی و میداندادن به عامل ظلم است.
در عین حال باید دانست که بسیاری از مردم درواقع، بیتفاوت نیستند، اما خود را ناتوان از تغییر وضعیت میدانند. در روانشناسی اجتماعی، این وضعیت به عنوان اثر تماشاگر (bystander effect) شناخته میشود (Darley & Latané, ۱۹۶۸).
افراد بهدلیل احساس ناتوانی یا تصور اینکه لابد دیگرانی خواهند آمد که اقدامی بکنند، خود را از واکنش فردی کنار میکشند.
بخش مهمی از بیتفاوتی، البته، محصول نظامهای آموزشی و فرهنگی است که مسئولیتپذیری عام، تربیت اخلاقی و تفکر انتقادی را آموزش ندادهاند.
همانطور که نوسباوم (۲۰۱۰) اشاره میکند، اگر نظامهای آموزشی به جای پرورش شهروندان مسئول، صرفاً کارگران و مصرفکنندگان منفعل تربیت کنند، جامعهای بیحس و کرخت در برابر رنج دیگران شکل خواهد گرفت. همدلی باید آموخته شود؛ همانطور که بیتفاوتی نیز میتواند آموخته شود.
از دیگر دلایل بیتفاوتی نسبت به رنج دیگران، فرآیند «دیگریسازی» و «انسانزدایی» (dehumanization) است.
وقتی قربانیان منازعه، خودی یا بهعبارتی؛ از «ما» نیستند ـ از نظر ملیت، زبان، مذهب یا نژاد ـ همدلی ما کمتر میشود.
در این وضعیت، نوعی نژادپرستی خاموش عمل میکند که باعث میشود برخی گروهها، کمتر از دیگران مستحق همدلی یا حمایت تلقی شوند (Kelman, 1973; Said, 1978).
بیتفاوتی، زخم اخلاقی عمیقی است
شاید هیچیک از ما بهتنهایی نتواند جلوی حملات ویرانگر در غزه یا اعمال خشونت نسبت به مهاجران بیپناه را بگیرد، اما همهی ما میتوانیم صدا باشیم، حقیقت را فریاد کنیم، دروغها را رسوا سازیم، و حافظه تاریخی جامعه را زنده نگه داریم.
بیتفاوتی در برابر نسلکشی، یا مهاجرستیزی یا سایر اشکال ضعیفکشی، زخم اخلاقی عمیقی است که اگر درمان نشود، همهی ما را شریک جرم خواهد کرد ـ حتی اگر سلاحی در دست نداشته باشیم. اینک این انتخاب ماست که اراده کنیم در طرف درست تاریخ بایستیم یا خیر.