آن سوی آخرین گشت؛ روایت زندگی و اهدای عضو «عمو حیدر»، محیطبان باسابقه لرستان
محسن عباسیفرد سردبیر پایگاه تحلیلی- خبری درسانیوز؛ بعضی آدمها را با عنوان شغلیشان میشناسند و بعضی را با نامی که از دل مردم برمیخیزد.
از سفیدکوه تا زندگی؛ روایت عمو حیدر، محیطبان باسابقه لرستان
«عمو حیدر» از همان دسته دوم بود. حیدر حیدری، محیطبان ۵۵ساله لرستانی، نزدیک به ۲۵ سال
در کوه و دشتهای لرستان، بهویژه منطقه حفاظتشده سفیدکوه، از طبیعت و حیاتوحش پاسداری کرد.
او فقط یک محیطبان باسابقه نبود؛ مردی بود که تجربهاش را به جوانترها میآموخت، لبخندش را از
جمع دریغ نمیکرد و در نگاهش، جان انسانها پیش از هر چیز اهمیت داشت.
اما سرگذشت او در آخرین مأموریتش شکل دیگری گرفت.
حیدر حیدری در جریان یک مأموریت اداری دچار سکته وسیع مغزی شد و مرگ مغزی او تأیید شد.
درست در سنگینترین لحظههای سوگ، خانوادهاش تصمیمی گرفتند
که گفتنش آسان و انجامش سخت است: اهدای اعضای قابلپیوند بدن او.
این تصمیم، آخرین گشت «عمو حیدر» را به مسیری برای ادامه زندگی انسانهایی دیگر بدل کرد؛
گشتی که این بار نه در سفیدکوه، بلکه در فاصله میان خاموششدن یک زندگی
و روشنماندن زندگیهایی دیگر رقم خورد.
عمو حیدر؛ محیطبانی که مراقب جان بود
آن سوی آخرین گشت؛ روایت زندگی و اهدای عضو «عمو حیدر»، محیطبان باسابقه لرستان
حیدر حیدری، محیطبان ۵۵ساله لرستانی، پس از نزدیک به ۲۵ سال خدمت در حفاظت از طبیعت و حیاتوحش، در جریان یک مأموریت اداری دچار عارضه جسمانی، خونریزی و سکته وسیع مغزی شد.
تلاش پزشکان نتیجه نداد و مرگ مغزی او تأیید شد؛ اما خانوادهاش در سنگینترین لحظههای سوگ،
با اهدای اعضای قابلپیوند بدن او موافقت کردند تا زندگی در وجود انسانهای دیگری ادامه پیدا کند.
این اهدای عضو، نهمین مورد ثبتشده در لرستان در سال ۱۴۰۵ بود.
عمو حیدر؛ نامی که فقط یک عنوان شغلی نبود
حیدر حیدری برای دوستان و همکارانش فقط یک محیطبان باسابقه نبود؛ «عمو حیدر» بود.
نامی صمیمی که تنها یک خطاب ساده به شمار نمیآمد، بلکه از احترام، نزدیکی و محبتی حکایت
داشت که در سالهای زندگی و کارش در دل اطرافیان ساخته بود.
او را کمتر میشد بیلبخند دید. شور و سرزندگیاش فقط در چهرهاش نبود؛ در شیوه حرفزدن،
در برخورد با دیگران و در گرمایی که با حضورش به جمع میداد، خود را نشان میداد.
همین سادگی و صمیمیت باعث میشد نامش برای خیلیها فقط نام یک همکار یا محیطبان نباشد.
۲۵ سال پاسداری در کوه و دشت لرستان
حیدر حیدری اهل و ساکن خرمآباد بود و نزدیک به ۲۵ سال از عمر حرفهایاش را در محیطبانی
و حفاظت از طبیعت و حیاتوحش لرستان گذراند.
بخشی از این سالها در منطقه حفاظتشده «سفیدکوه» سپری شد؛
جایی که حفاظت از طبیعت نه کاری پشت میز، بلکه راهرفتن در دل کوه و دشت و تابآوردن آفتاب،
سرما، باد و باران بود.
«۲۵ سال خدمت» روی کاغذ فقط یک عدد است؛ اما پشت این عدد، سالهایی ایستاده که با صبحهای زود، مسیرهای دشوار، گشتهای طولانی و لحظههای بیشمار مراقبت گذشتهاند.
سالهایی که کسی باید راه میافتاد تا جایی، چیزی و جانی بیپناه نماند.
انتقال تجربه به نسل جوان محیطبانان
همکارانش از محیطبانی میگویند که تجربهاش تنها برای خودش نبود.
«کامران فرمانپور»، مدیرکل حفاظت محیطزیست لرستان، درباره او گفته است:
که کمتر کسی با سابقه و تجربه حیدری در محیطزیست کشور وجود داشت و او میتوانست
دانستهها و آموختههایش را به نیروهای جوانتر منتقل کند.
چنین دانشی در کتاب و کلاس بهتنهایی به دست نمیآید؛ حاصل سالها دیدن و شنیدن و راهرفتن
در طبیعت است؛ حاصل شناختن ردپاها، خطرها، فصلها و آدمها. بعضی تجربهها نه نوشته میشوند
و نه بایگانی؛ از انسانی به انسان دیگر منتقل میشوند.
شاید یکی از ماندگارترین میراثهای عمو حیدر نیز همین باشد:
بخشی از او در نگاه و رفتار محیطبانان جوانتری که کنارش کار کردهاند، ادامه پیدا میکند.
عمو حیدر؛ ۲۵ سال پاسداری از طبیعت و یک تصمیم برای زندگی
از میان روایتهایی که از او مانده، یکی بیش از همه در ذهن میماند. عمو حیدر به همکارانش یادآوری میکرد که شکارچی و محیطبان، پیش از هر چیز، انساناند؛ هر دو جان دارند و هر دو خانوادهای دارند
که چشمانتظار بازگشتشان است.
برای همین تأکید میکرد:
که در مواجههها باید نخست جان انسانها را در نظر گرفت و سپس برای حفاظت از حیاتوحش اقدام کرد.
این نگاه، در حرفهای که گاهی یک تصمیم در چند ثانیه میتواند به حادثهای جبرانناپذیر بینجامد،
معنای دیگری دارد.
حیدر مأمور حفاظت از حیاتوحش بود، اما سالهای بودن در طبیعت به او نیاموخته بود
که برای دفاع از یک جان، جان دیگری را کوچک بشمارد. در نگاه او، اصل، خودِ زندگی بود.
و شاید تلخترین تناقض همینجا باشد: مردی که سالها مراقب جان بود، سرانجام در یکی از روزهای کاری از پا افتاد.
زندگی و آخرین گشت عمو حیدر؛ محیطبان باسابقه لرستان
در جریان یک مأموریت اداری، حیدر حیدری دچار عارضه جسمانی، خونریزی و سکته وسیع مغزی شد.
تلاش پزشکان نتوانست راه بازگشت را باز کند و سرانجام مرگ مغزی او تأیید شد.
روزهایی از این دست برای بازماندگان، پیش از آنکه بهصورت یک «خبر» فهمیده شوند،
به شکل سکوت از راه میرسند؛ سکوت در جمعی که صدای خنده یک نفر از آن کم شده است،
در شمارهای که هنوز در تلفن هست اما دیگر قرار نیست پاسخی از آن برسد،
و در خاطرهای که آنقدر زنده است که ذهن نمیتواند غیبت صاحبش را بپذیرد.
اما درست در دل همان اندوه، خانوادهاش با تصمیمی روبهرو شدند که گفتنش بسیار آسانتر از گرفتنش است.
آنان با اهدای اعضای قابلپیوند بدن حیدر موافقت کردند تا انسانهایی که در انتظار پیوند بودند،
فرصتی دیگر برای ادامه زندگی داشته باشند.
رضایت خانواده در ۲۶ شهریور ۱۴۰۵ گرفته شد و روز بعد، ۲۷ شهریور، فرایند برداشت اعضا
برای پیوند انجام گرفت.
این اهدای عضو، نهمین مورد ثبتشده در لرستان در سال ۱۴۰۵ بود.
آخرین گشت، برای زندگی
نمیشود این بخش از سرگذشت حیدر را جدا از زندگی پیش از آن خواند.
سالها کار او مراقبت از زندگی بود؛ از زیستگاه، از حیاتوحش و از آنچه در برابر طمع، بیاحتیاطی
یا فراموشی انسان آسیبپذیر است.
در پایان راه نیز خانوادهاش اجازه دادند این نسبت با زندگی گسسته نشود.
مردی که سالها برای زندهماندن طبیعت قدم زده بود، پس از مرگ نیز، بهواسطه تصمیم بزرگ خانوادهاش،
به ادامه زندگی انسانهایی دیگر یاری رساند.
گویی آخرین گشت او این بار نه در سفیدکوه، که در فاصله میان خاموششدن یک زندگی و روشنماندن زندگیهایی دیگر رقم خورد.
مردی که از کوهستان تا زندگی را پاسداری کرد
روز وداع، فوجفوج آدمها میآمدند.
دستها بهسوی تابوتش دراز میشد؛ انگار هر کس میخواست سهم خود را از آخرین همراهی با او بردارد،
چند قدمی در آخرین مسیر کنارش باشد یا تنها برای لحظهای دستش را به تابوتی برساند
که حالا تمام آن شور و خنده را در خود پنهان کرده بود.
آدمها در چنین روزهایی فقط برای ادای احترام به یک عنوان شغلی جمع نمیشوند.
برای انسانی میآیند که در حافظهشان جایی ساخته، دستی گرفته، لبخندی بخشیده یا
رد خیری از خود باقی گذاشته است.
حیدر بزرگ بود و بزرگوارانه بدرقه شد.
جای خالی عمو حیدر در سفیدکوه
از این پس، سفیدکوه همچنان میماند. باد از همان دامنهها میگذرد، جانوران همان راههای
قدیمی را میپیمایند و محیطبانان دیگری صبح زود کولههایشان را برمیدارند و راهی گشت میشوند.
دوستانش نیز دوباره کنار یکدیگر مینشینند؛ میگویند و شاید میخندند.
زندگی، با همه بیرحمیاش در رفتن آدمها، راه خودش را ادامه میدهد.
اما بعضی جای خالیها پر نمیشوند؛ آدمها فقط یاد میگیرند با آنها زندگی کنند.
جای عمو حیدر در آن جمعها، در آن مسیرها و در حافظه سفیدکوه خالی میماند.
پایان راه عمو حیدر، ادامه زندگی در دیگران
بااینحال، شاید برای یافتن او دیگر لازم نباشد تنها به گذشته نگاه کنیم.
بخشی از حیدر در تجربهای ادامه دارد که به همکاران جوانتر سپرد؛ بخشی در خاطره کسانی که
لبخندش را به یاد دارند؛ بخشی در طبیعتی که سالهای عمرش را صرف پاسداری از آن کرد؛
و بخشی، به معنای واقعی کلمه، در زندگی انسانهایی که با اعضای اهدایی او فرصت دیگری
برای زیستن یافتهاند.
بعضی جای خالیها فقط نبودن یک نفر را نشان نمیدهند؛ از اندازه حضوری میگویند:
که پیش از رفتن، در زندگی دیگران ساخته شده بود. حیدر حیدری از همان آدمها بود؛
بیهیاهو زندگی کرد، اما رفتنش نشان داد تا چه اندازه در خاطر آدمهای اطرافش جا داشته است.
حالا «عمو حیدر» دیگر فقط نام مردی نیست که سالها لباس محیطبانی بر تن داشت؛
نامی است گرهخورده به مهربانی، مسئولیت و حرمت زندگی.
و شاید آن سوی آخرین گشت همین باشد: اینکه آدمی برود، اما رد حضورش بماند.
عمو حیدر کی بود؟
حیدر حیدری، معروف به «عمو حیدر»، محیطبان ۵۵ساله لرستانی و اهل خرمآباد بود
که نزدیک به ۲۵ سال در حفاظت از طبیعت و حیاتوحش لرستان خدمت کرد.
علت فوت حیدر حیدری چه بود؟
او در جریان یک مأموریت اداری دچار عارضه جسمانی، خونریزی و سکته وسیع مغزی شد
و پس از تأیید مرگ مغزی، جان خود را از دست داد.
اهدای عضو عمو حیدر چه زمانی انجام شد؟
رضایت خانواده او در ۲۶ شهریور ۱۴۰۵ گرفته شد و روز بعد، ۲۷ شهریور، فرایند برداشت
اعضا برای پیوند انجام گرفت.
این اهدای عضو، نهمین مورد ثبتشده در لرستان در سال ۱۴۰۵ بود.
مردی که رفت، اما رد حضورش ماند
حیدر حیدری، «عمو حیدر»، تنها یک محیطبان باسابقه نبود؛
او نمادی از مهربانی، مسئولیتپذیری و احترام به زندگی بود.
سالها از طبیعت و حیاتوحش لرستان محافظت کرد و در پایان راه نیز با تصمیم خانوادهاش،
اعضای بدنش به زندگی انسانهای دیگر ادامه داد.
نام او حالا نه فقط در حافظه سفیدکوه، بلکه در زندگی کسانی که فرصتی دوباره یافتهاند، ماندگار است.
میراث عمو حیدر؛ زندگی ادامه دارد
حیدر حیدری، «عمو حیدر»، رفت؛ اما نه به تمامی. بخشی از او در تجربهای ادامه دارد
که به محیطبانان جوانتر سپرد؛ بخشی در خاطره کسانی که لبخندش را به یاد دارند؛
بخشی در سفیدکوه و طبیعتی که سالها پاسداری از آن را بر دوش کشید؛ و بخشی،
به معنای واقعی کلمه، در زندگی انسانهایی که با اعضای اهدایی او فرصتی دوباره برای زیستن یافتند.
او سالها مراقب جان بود؛ از حیاتوحش تا انسان. در پایان راه نیز خانوادهاش همان مسیر را ادامه دادند
و اجازه ندادند نسبت او با زندگی گسسته شود. آخرین گشت عمو حیدر پایانی بر راهش نبود؛
ادامهای بود در دیگران.
شاید درس بزرگ او همین باشد: مراقب جان باشیم، حتی وقتی خودمان از پا میافتیم.
نامش ماندگار، یادش گرامی و راهش پر رهرو