طبیعت ایران با «نیایش» به خاطر میآورم .
یادداشتی از محسن عباسیفرد در پایگاه تحلیلی- خبری درسانیوز؛ «مهاجرت، آخرین مسیری است که دلم میخواهد بروم. تصور جمعکردن چمدانی که در آن نتوانم خانوادهام، جنگلهای هیرکانی، خلیجفارس، دریای کاسپین و کودکانی را که هنوز مدرسهای برایشان ساخته نشده، جا دهم، برایم بسیار سخت است.»
در حال آموزش محیطزیست به کودکان
اینها را «نیایش مظفری» در گفتوگویی که با او درباره
زنان حفاظتگر دهه هشتادی در ابتدای امسال داشتم، گفته است.
امروز دوشنبه(۱۳ بهمن) که این یادداشت منتشر میشود،
مدت زمان بازداشت نیایش به ۲۵ روز یا بهعبارتی ۶۰۰ ساعت رسیده است.
دلیل بازداشت را نمیدانم، همچنان که از حالوروزش در این روزها اطلاعی ندارم،
اینکه آنجا به چه فکر میکند؟
آیا در خیالش خود را در گلوگاه و در حال شمارش پرندگان شکاری میبیند
یا در «چمروش» و در حال آموزش محیطزیست به کودکان!
نسلی که سه سال پیش نیز تاوان بسیار داد
نیایش جوان است؛ ۲۲ساله و جزو دهه هشتادیهای حفاظتگر؛
نسلی که سه سال پیش نیز تاوان بسیار داد.
امسال هم بنابه گفته نهادهای رسمی اغلب بازداشتشدگان جوان هستند،
نرسیده به ۳۰ سال؛ مانند نیایش!
بودن، زیستن و تلاش در مسیر حفاظت
باز به خاطر میآورم که در این مصاحبه گفته بود:
«بودن، زیستن و تلاش در مسیر حفاظت،
تنها راهی است که باعث میشود بودنم را فراموش نکنم.»
حالا که امکان زیستن در طبیعت، تلاشکردن
در مسیر حفاظت را ۲۵ روز است از او گرفتهاند،
نیایش چطور روز را به شب میرساند؟ این را هم نمیدانم.
دختری با شور فراوان
دانستههای من درباره امروز او، اوضاع و احوالش و… کم است.
آنچه به خاطر دارم، اما دختری است با شور فراوان،
کسی که در جلسه یادش نمیرود فراتر
از معرفی خودش، خواستهاش را مطرح کند.
اینکه بگوید چطور برای کارش سنگاندازی میکنند
و نمیگذارند آن را انجام دهد.
نیایش میکروفون را رها نمیکند تا قول مساعد برای
کار کردن در حوزه محیطزیست و کودکان را بگیرد.
باز خاطرم است که در یکی از همایشها که غرفه داشت
و برخورد خوبی ندید، گلهمندیاش را منتقل کرد.
در حال توضیح درباره حیاتوحش
نیایش مظفری جوان است و شور جوانی دارد،
او را به خاطر میآورم در میان جمع دوستانش؛
دوستانی که گوشهگوشه خاک این سرزمین را گز میکردند
تا بدانند چطور از آن حفاظت کنند و برای بهتر کردنش بکوشند.
او را در فیلمی به خاطر میآورم که قورباغهای را
در دست گرفته و تلاش میکند بر ترسش غلبه کند.
او را با دوربین دوچشمی به خاطر میآورم
که در حال شمارش پرندگان است،
یا در غرفهای ایستاده و در حال توضیح درباره حیاتوحش است.
من نیایش را تنها با طبیعت به خاطر میآورم، نه با هیچچیز دیگر.
بستری برای فعالیتهای حفاظتیام وجود ندارد
به یاد آخرین گفتهاش در آن مصاحبه میافتم:
«اگر روزی احساس کنم در این خاک،
بستری برای فعالیتهای حفاظتیام وجود ندارد
و جایی دیگر این امکان برایم فراهم است، خواهم رفت.»
به این فکر میکنم آن روز که نیایش از بازداشت رها شود،
نزد خانواده و دوستانش برگردد،
توصیه همه به او چه خواهد بود؟
به او نمیگویند رها کن، نه امکانش نیست؟