تحلیل رفتارهای خشونتآمیز در نوجوانان
کورش علیانی، فعال فرهنگی، در یادداشتی به بررسی حادثهای تلخ در یک پارک پرداخته است. در این واقعه، دو نوجوان، یکی دختر و دیگری پسر، که حدود پانزده سال سن دارند، در حال عبور از کنار یکدیگر بودند. دختر با الفاظ توهینآمیز به پسر نزدیک شده و از او سیگار درخواست کرده است. پسر نیز به این توهین پاسخ داده و در نتیجه، دختر با چاقو به او حمله کرده و او را تهدید میکند. در این میان، پسر به زمین میافتد و دختر به او لگد میزند. متأسفانه، پسر جان خود را از دست میدهد.
این حادثه، فراتر از یک عمل خشونتآمیز، نشاندهنده وضعیت نگرانکننده هویت و منزلت نوجوانان است. نوجوانی که بهطور تقریبی فاقد هویت و دانش کافی است، به نقاب فردی تبدیل میشود که در خیابان میتواند قدرتنمایی کند. او با ناسزاگویی و تهدید، سعی در نشان دادن قدرت خود دارد، اما در واقعیت، فاقد تواناییهای لازم برای مواجهه با عواقب این رفتار است. قدرت خیابانی، با تمام زشتیهایش، نیازمند دانش و آگاهی است. فردی که در این فضا زندگی کرده، میداند کجا باید تهدید کند و کجا باید عقبنشینی کند.
دختر در پارک، بهظاهر نشانههایی از این قواعد را درک کرده، اما در واقع، از آنها بیخبر است. او نقاب را به چهره زده، اما نمیداند چگونه باید نقش را ایفا کند. اینجا، حتی بازیهای کامپیوتری نیز میتوانند معنایی پیدا کنند، اما نه به سادگی اینکه بازیهای خشن، نوجوانان را خشن میکنند. مسئله عمیقتر از این است. در اوج هیجان، فرد ممکن است نتواند همه آنچه را در حالت عادی میفهمد، بهخوبی درک کند. در این شرایط، الگوهای آماده بهراحتی جای تفکر را میگیرند.
نوجوان ممکن است بداند که بازی با واقعیت متفاوت است، اما دانستن یک چیز است و توانایی استفاده از آن در لحظات بحرانی، چیز دیگری است. در بازیها، او بارها دیده که وقتی ضربه میزند، طرف مقابل به زمین میافتد و او همچنان ادامه میدهد. این افتادن، پایان کار نیست؛ بلکه بخشی از جریان عمل است. به همین دلیل، لگد زدن پس از چاقو زدن اهمیت دارد. در واقع، بدن واقعی روی زمین افتاده، اما واقعیت هنوز نتوانسته رفتار را متوقف کند. بهنظر میرسد الگوی عمل، چند ثانیه بیشتر از درک موقعیت دوام آورده است.
امروز نوجوانان میتوانند نشانههای هویت را سریعتر از آنچه که برای زیستن در آن نیاز دارند، بهدست آورند. آنها میتوانند زبان را یاد بگیرند، ژست بگیرند و ابزارهای لازم را همراه داشته باشند. اما آنچه که ندارند، تجربه، مهارت و شناخت کافی از نقشی است که انتخاب کردهاند. این فقط فقر نیست؛ بلکه ترکیب خطرناکتری از فقر هویت و توانایی در کنار وفور الگوهای قدرت است. نوجوان ناآگاه میتواند بهسرعت شبیه کسی شود که در واقع چیزی است. در این شرایط، اگر کسی نقاب او را جدی نگیرد، او به نمایش خود ادامه میدهد. بازیگر نمیداند چه باید بکند و در دستش چاقو دارد. در اینجا، صحنه برخلاف بازی، واقعی است.
مشکل زمانی حادتر میشود که این نقاب تنها برای دیگران نیست. نوجوان ممکن است خود نیز آن را باور کند. تصویر جایگزین توانایی میشود و ادعای قدرت جای شناخت واقعی قدرت را میگیرد. در این شرایط، اولین آزمون واقعی، دیگر تمرین نیست؛ بلکه میتواند به اولین قتل منجر شود.