روایت آتشنشان فرودگاهی بهقلم مهندس علی حسنزاده
آنها که حادثه را تعقیب میکنند، نه ترک: پشتصحنهی یک خط_مقدم
مقدمه
واحد آتشنشانی و هدایت زمینی هواپیما، جایی در دید مردم نیست — هم از نظر موقعیت فیزیکی، هم از نظر ذهنی.
ما دور از چشم ها ایستادهایم؛ جایی که باید در کوتاهترین زمان ممکن به حادثه برسیم. برای همین نه کارمان دیده میشود، نه خودمان!
اما این ۱۲ روز جنگ تحمیلی، خیلی چیزها را روشن کرد؛ اینکه خط مقدم واقعی کجاست، و چه کسانی به جای فرار از حادثه، با دل و جان به دل خطر میزنند!
ثابت شد که وقتی زمان عمل میرسد، «ترس» در بین آنها جایی ندارد.
در این مجموعه، سعی کردم بخشی از خاطرات و لحظات همکارانم را در فرودگاههای درگیر جنگ ثبت کنم — روایتهایی کوتاه از دل ۱۲ روز پر حادثه!
اینها را نوشتم تا فردا، کسی یادش نرود چه کسانی کجا ایستادند، و جای چیزی را اشتباهی عوض نکنند!
نکات مهم:
- بهدلیل ملاحظات امنیتی، اسامی افراد و مکانها در روایتها تخیلی شدهاند.
- این روایتها را نوشتیم تا فراموش نشود در این روزها چه گذشت؛ و نه کسی و نه چیزی، گم نشود!
بسم الله
روایت اول – چند ساعت کر شدیم!
تقریباً همهمون یه بار مراسم چهارشنبهسوری رو از نزدیک تجربه کردیم: صداهای وحشتناک، پشت سر هم و کرکننده!
ولی اون روز فرق داشت….
من توی سنی نیستم که جنگ رو یادم بیاد، ولی وقتی چند انفجار توی فاصلهی حدود دویستمتری ایستگاه بوقوع پیوست، زمین زیر پام لرزید.
تیکه های سنگ و آهن بود که از بالای سر ما عبور می کرد، دود و خاک همه جا رو گرفته بود. تا سه چهار ساعت، واقعاً کر شده بودیم …. و تازه فهمیدیم جنگ یعنی چی!
چند دقیقه بعد فهمیدیم موشک خوردیم؛ هدف فقط زدن راههای دسترسی پرندهها بود: دقیق و حسابشده!
عجیبه، توی لحظهی بحران، ذهن انگار سرعت میگیره. همهچی میچرخه توی سرت، مخصوصاً وقتی حس کنی این ممکنه لحظهی آخر عمرت باشه. با خودم می گفتم:
بعدِ من، سایهی کی بالای سر زن و بچهمه؟ کی به پدر و مادرم خبر میده؟
این فکرها توی کسری از ثانیه رد شد.
به خودم اومدم، اطرافم پر از دود بود. باید سریع میرفتم سراغ کار اصلی م، ولی نمیتونستم اونجا رو ترک کنم!
نه چون قانوناً اجازه نداشتم، چون وجدانم نمیذاشت؛ من باید توی خط مقدم باشم!
چون من یه آتشنشان فرودگاهیم!
ادامه دارد…
