صلح پیروز و ” جنبشها” یادداشتی از امیر امجدیان
یادداشتی از امیر امجدیان در پایگاه تحلیلی- خبری درسانیوز؛ “شرحی بر: اراده ضد استبدادی جنبش ملی مترقی در ایران و جنبش اجتماعی ضدجنگ در آمریکا و آنچه از اصولگرایان چپ میشود فهمید!”
ای ملت آمریکا!
“به من بگو! آیا میتوانی ببینی در این اندک روشنایی گرگ و میش
پرچمی را که در تاریکی شب بدان سوگند همراهی دادهای؟
همان پرچمی که روبانهای سرخ رنگش را با ستارگانی سفید در میان ستیز و خون جستهای؟
پرچمی که هنوز بر روی استحکام سلاحهای کشتار در احتزازی گستاخانه است!
اینک اما تابیدن گرفته است پرتابههای آتشین و بمبهای نفرت از هر سویی به سوی آمریکا!
در شلیک شبانگاهانِ مردهگان و یا رفتهگان
اما همچنان پرچم آنجایی است که بود!
به من بگو چگونه این پرچم با[۵۰] ستارگان سفید هنوز فریبنده و مقهور پا بر جا مانده است!
آیا سرزمین آزادی و خانهای امن و شجاع را میبینی در این میان!”
سرود ملی ایالات متحده آمریکاست
اشتباه نشود این اشعار از من نیست این همان سرود ملی ایالات متحده آمریکاست که “فرانسیس اسکات کی” شاعر نامدار آمریکایی در سال ۱۸۱۴ سروده است
و من به فارسی ترجمه کردهام که متن اصلیاش را هر صبح و شام سربازان و ژنرالهای آمریکا با احترام نظامی میخوانند!
سرودی که شگفتی در شگفتی تصویر میکند شلیک و جنگیدن و فریب و قهر را توجیه میکند و قدرت را در جنگیدن و نبرد را به خاک و خون کشیدنِ دگر ملتهای آزاده جهان میبیند.
البته درست است که این سرود فقط یک تصویر از نبرد در “قلعه مک هنری در بالتیمور” را نشان میدهد؛ تصویری که پس. از جنگیدن و فتح قلعه در احتزاز بیرق آمریکا و یا هر کشوری میتواند دیده شود؟
با این مقدمه میخواهم بگویم آیا شعار” no war”جنبش ضدجنگ در آمریکا که میلیونها انسانها را به خیابان میکشاند همان شعار” مرگ بر آمریکا ” نیست یا شباهتی در هر دو احساس نمی شود؟
یعنی وقتی تو جنگ نمیخواهی، آمریکایی که افتخارش جنگیدن است را نمیخواهی!
و با همین مقدمه میخواهم مختصات جنبش “ضدجنگ” را تعریف کرده که مقاله چند روز پیش مهندس سالاری منتشر در” نشریه گاردین” را نقدی کرده باشم و به آقای وزیر احمد میدری به صراحت بگویم “جای نگرانی نیست!”
مذاکره یا جنگ؟!
در این یادداشت نمیخواهم پیشگویی یا پیشبینی خاصی ارائه دهم در مقالات قبلی نیز چنین بوده است.
آنجا تحلیل دینامیک را ارائه کردیم و یعنی در محدوده رویدادهای سیاسی دو عنصرِ جنبشهای اجتماعی و منافع طبقاتی جوامع درگیر را در تحلیل لحاظ کردیم و اینگونه تحلیلهای به واقعیت نزدیکتری را ارائه دادیم.
که هر کس فکر میکند نوعی پیشگویی یا نوعی پیش بینی است که اینگونه نیست.
در واقع رویدادها گاهی نمایشی و گاهی احساسی و بدور از عقل و منطق و گاهی نیز با توجه به خواست و اراده عمومی ملتهای درگیرآن رخ میدهد.
اما موفقیت مذاکره یا ادامه جنگ کدام یک نتیجه مذاکرات پاکستان را تعیین میکند.
مسلماً جنگ در افت و خیزهای خود در شکست و پیروزیهای میدانی تصویر میشود.
اما آنچه فاکتور تعیین کننده پیروزی در جنگ برای صلح است همان عقب نشینی یک طرف در مقابل طرف مقابل است. امروز نتیجه مذاکرات اولیه هرچند نا امید کننده و بن بست توصیف شده مینماید و درک آنچه دیگر چه خواهد شد کار سادهای نیست!؟
اما دو نکته در میز مذاکرات اسلامآباد پایتخت پاکستان همواره نادیده گرفته شده که من فکر میکنم با لحاظ آن زاویه دید بهتری خواهیم یافت.
تدارک شکست
در یادداشت قبلی از تدبیر” تدارک شکست” توسط خامنهای شهید گفتیم تدبیری که تا به امروز سبب کابوسی برای رژیم اسرائیل شده است.
نتانیاهو و رادیکالیزم نهفته در جریان جنگطلب گروهک اسرائیل همواره این مهم را دریافتهاند و دیوانهوار خود را به خواب نزده و سینه به سینه خطر نابودی خود ایستادهاند؛
آن جریان جنگطلب در برابر دو جنبش مترقی ملتهای ایران و آمریکا هرچند شانسی برای ارائه نظریهای انسانی و مترقی ندارد.
اما مصمم است بدون هیچ استراتژی خاص سیاسی فقط با کشتن صاحبان اندیشهی مقاومت؛
هژمونی یا بازدارندگی ایجاد کند و اینگونه مسیر اندیشه سیاسی را به بن بست برساند.
مثلاً بگوید هر چند شما دشمنان من!
درست میگویید ولی نمیتوانید اسرائیل را نابود کنید پس بیخیال شوید و بروید با جهان اینگونه مدارا کنید”پیمان ابراهیم” ببندید و هر روز تازهای جدید در رویدادهای سیاسی را تجربه کنید.
اما اشتباه محاسبه این تفکر “نازیسم بدون نظریه هیتلری” در عدم درک اندیشه آرمانگرای انسانی به عنوان یک واقعیت موجود و زنده در جنبشهای اجتماعی ایران و آمریکاست.
برای فرد آرمانگرای ضدجنگ در آمریکا باید اندیشه سیاسی قانع کنندهای خلق شود تا واقعیت را درک کند و گرایشات ضد انسانی در خود بوجود بیاورد تا به خانه برگردد و از نتانیاهو نامی تبعیت کند.
خواستار پایان جنگ البته با پیروزی سریع
این با سیاست “همه خفه شوند” تا یک رژیم مجهز به سلاح کشتار جمعی و بمب اتم که میخواهد به هر قیمتی به حیات سیاسیاش ادامه دهد؛ نمیتواند یکی باشد.
تا آنجا که به جنبشهای اجتماعی در درون جامعه ایران بر میگردد نو جنبش ملی مترقی با اندیشههای والای انسانی وقایع را درک کرده و خواستار پایان جنگ البته با پیروزی سریع بر رژیم اسرائیل است.
البته جنبش سرنگونی که عموماً مایل به تغییر سیاست خارجی بدون درک ضرورت تاریخ استقلال خواهی ایرانی است به دلایلی مخالف این نظریه است و البته معدوم و شکست خورده برای دژخیمان صهیونیسم کف میزند! و…
اما قبل از هرچیز باید پاسخ داد اصلاً چرا نظر جنبشهای اجتماعی ایران و آمریکا برای دولتهای در حال جنگ مهم است!؟ اصلاً مگر مهم است؟!
مگر تصمیمات سیاسی را فراطبقه برای منافع خودش نمیگیرد و اصولاً اگر منفعت طبقه حاکمِ جهان در جنگ و ادامه جنگ است و نابودی اندیشهی آرمانگرا برایش ضروری است پس چرا مذاکره و تعدیل شدت جنگ مهم شده است؟!
جنبشها و جنگ!؟
تا آنجا که به جنبشهای اجتماعی بر میگردد همواره از یک عنصر مهم یعنی “قدرت سیاسی” خلع ید هستند و همواره انحراف قدرت سیاسی همهی مناقشه و نگرانی جنبش است.
و لذا این مهم را نیز طبقه حاکم و حاکمیت سیاسی خوب میدانند پس سوال واقعی اینجاست چرا باید افکار عمومی را مهندسی کند و چرا باید جنبش را متقاعد کند!؟
و این فاکتور تعیین کننده است که اگر درست محاسبه شود جواب تمام سوالها را خواهیم یافت!
در قرون معاصر مقالات زیادی با عنوان “دنیا بدور از خطر انقلاب به چه منجلابی گرفتار میشود؟!
“مواجه هستیم و معمولاً ملتها و جنبشهای بر خواسته از آن ملتها، به اندازه انقلابهای پیروز خود از حداقل یا حداکثر آرمانهای مترقی بر خوردار هستند.
یعنی شما میتوانید در هر جامعه ای به هر اندازه به آزادی و رفاه عمومی و برابریهای اجتماعی و لحاظ انسانیت اجتماعی در سیاست و دنیای کنونی نزدیک شوید به شرط آنکه به اندازه کافی برای هریک از آنها انقلاب کرده باشید.
و این قدر کفایت را شعور عینی و درک تاریخی شفاف از واقعیت توسط جنبشهای اجتماعی معین میکند.
برابری بدون لحاظ رفاه عمومی
قبلاً گفته بودیم که آرمانهای مترقی بدین جهت مترقی هستند که حصول یکی از آنها بقیه آنها را محقق خواهد ساخت. مثلاً اگر آزادی خواهی مطالبه جنبش دانشجویی و کارگری و اصناف و… باشد آزادی بدون برابری معنی ندارد.
و برابری بدون لحاظ رفاه عمومی نقض شده است و در یک کلمه نگاه انسانی به همه افراد جامعه، خود متضمن آزادی است؛
لذا قدر کفایت را تعداد و شدت انقلابهای پیروز در هر جامعهای معین خواهد کرد و از سویی دیگر این مهم تأثیر را بر دایره قدرت و فراطبقه گذاشته و هر انقلابی قدرت او را محدودتر خواهد کرد.
و لذا این محاسبه انتهای فاکتور انقلاب است که زیر پایش را داغ میکند و برای شرکت در مذاکرات کت و شلوار و کراوات میپوشد و تشریفات انسانی را بر یونیفرمهای نظامی آماده برای کشتار عموم مردم ترجیح میدهد.
“کاتالیزور “رویدادهای سیاسی
البته باید گفت که تکنولوژی به عنوان “کاتالیزور “رویدادهای سیاسی عمل میکند و سرعت تحولات را افزایش میدهد همواره سرعت انقلابها و سرعت جنگها و مذاکرات و حتی سرعت خرابیها در جنگ و یا آبادانی پس از جنگ را نیز افزایش میدهد و به نوعی دستافزار همین جنبشها میباشد که تصمیمات سیاسی را در زمان حیات هر جنبش تأثیرگذار کند.
با همین زاویه دید میتوانیم بگوییم اگر آمریکاییها تحت تأثیر مطالبات جنبش ضدجنگ “نوع برنی سندرز” به مذاکره آمدهاند پس نمیتوانند به راحتی آن را ترک کنند چرا که زمینههای عمیق ساختن و رادیکالیزم جنبش ضدجنگ ایالات متحده را تقویت بخشیدهاند.
و این صرفاً بدستور رئیس جمهور بخت برگشته آمریکا ممکن نخواهد شد.
مگر اینکه مسئله” پیروز جنگ “چه کسی است را حل کنیم!؟
عقبنشینی و پیروز جنگ!
امروزه پیروزیهای تاکتیکی در جنگها نمیتواند برنده جنگ را تعیین کند چرا که صرفاً پز دادن یک کشور نسبت به کشور دیگر در خصوص پیشرفت در نوع خاصی از تکنولوژی است.
یعنی در میدان جنگ ایران میتواند پز موشکهایش را به حریف بدهد و آمریکا هم میتواند پز جنگندههای را و یا اسرائیل پز ترورها و عملیات موسادیاش را و یا حزبالله لبنان پز نیروهای قهرمان و شهادتطلبش را!
اینها همه تواناییهای نامتقارن هر طرف از جنگ را ارائه میدهد اما از زاویه جنبشهای ملی و مترقی همین که طرف مهاجم از اهدافش عقبنشینی کند نوعی اعتراف به شکست است.
پیروز دیروز بعد از شکست
این حرف من را شاید دونالد ترامپ بیش از من به آن معتقد است و در کتاب “بازگشت از شکست” میگوید:
قبل از آنکه شکست تو را شکست خورده باور کند باید شکست را باور کنی و بازگشت از شکست تو را وحشت ناکتر نشان خواهد داد.
به نظرم همین “هنر معاملهی” اوست که خیلی سریعتر از جهان شکست خود را باور کرد و آتش بس را بپذیرفت و مذاکره را به عنوان پلهای برای بازگشت
از شکست به همان اهداف اولیه تبدیل کرد و الان به نظر خودش “نگذاشته واقعیت او را سوپرایز کند”
و در حال حاضر همه افکار جهان را به روز اول جنگ هدایت کرده است.
و پیروز دیروز بعد از شکست اصفهان دوباره به صفآرایی جنگی برگشته است تا خیز بلند پیروزی را آغاز کند!
اما این به نظرم نمیتواند جنبش ضدجنگ را قانع کند و
آنها را به خانه ببرد و دیر یا زود این “بازگشت از شکست”
به عقب نشینیهای بیشتر و بیشتر روی میآورد تا اینکه روزی سربازها به خانهها در آمریکا بر میگردند!
اما آیا این عقب نشینیها میتواند تعیین کننده پیروزی ایران و یا جبهه مقاومت باشد؟!
جنبش ملی مترقی ایران علیه استبداد!
شاید بگویید خوب اگر آمریکا شکست خورده است پس این ایران است که پیروز جنگ است
اما به نظرم فاکتور تعیین کننده که پیروز جنگ را کف میزند و در خانه استقبال میکند
“جنبش سیاسی ملی و مترقی” است.
که او حتی اگر ایران را بر آمریکا پیروز ببیند یک سوال برایش پیش میآید
اگر ما پیروز شدهایم پس چرا طعم شکست را بیشتر حس میکنیم!؟
خرابیها در زیر ساختها و مراکز امنیتی و نظامی حس میشوند
وضع اقتصادی به سمت فقر عمومی پیش میرود میزان تلفات جنگ روح همه را آزرده است.
و خطر جنگ دوباره نیز هنوز احساس میشود و فقط حاکمیت سیاسی باقی مانده است.
حاکمیتی سیاسی هم که هنوز با فساد و نفوذ جاسوسان و مزدوران خارجی و نابرابریهای اقتصادی و اجتماعی و فراطبقهای که از طرفی کمک میکند و از طرفی خیانت میکند حضور و قدرت دارد!
دولت یک روز از آتش بس
دولت یک روز از آتش بس نگذشته سریع آمده گفته است که “صرف جویی کنید ۴۰ روز جنگ داشتهایم؟!”
و این نا همگونی ساختارهای دموکراتیک ایران در جمهوری اسلامی با مطالبات جنبش که به نوعی همراهی کرده و گذشت و ایثار نموده و در این شرایط؛ جنبش سرنگونی را تنها گذاشته و در صف جبهه مقاومت ایستاده است را طعم شکست میدهد!
در واقع خود جنبش، خود را در این پیروزی شریک میبیند اما تازه خسته و مجروح مصمم به مبارزه علیه آن چیزی است
که شرایط پس از پیروزی را طعم شکست بخشده است!
اینجا دیگر همان تعارض همیشگی ایران نمود میابد.
استعمار و امپریالیسم با همرزم همیشگیاش
جنبش ملی مترقی که به عقاید خودپایبند است در صف مبارزه با استعمار و امپریالیسم با همرزم همیشگیاش حماسه میآفریند و وظیفه تاریخیاش را عمل میکند.
اما فردای پیروز از تمامی آنچه سزاوار فرد پیروز است کنار گذاشته میشود؟!
و دشواری زندگی را چگونه باید برای خودش توجیه کند اینجا دیگر نه جواب خودش را دارد بدهد؛
نه پاسخی مناسب به سرنگونی طلبانِ طلبکار که دست به کمر بر آستانه دروازه شکست انگشت نفرت و خیانت به تکان میدهند!
اینجاست که در سرخوردگی خود میبیند فقط به وظیفه تاریخیاش عمل کرده است.
پس فقط یک راه برای خودش میبیند که پاسخ قهرمانانه ایست. و آن آغاز مبارزه با استبداد است!
استبدادی که زمان جنگ از یک ناسیونالیسم جبههای بهره میبرد و زمان صلح از یک مذهب صنعتی رنج میبرد!
با این نگرش مبانی فکری عقیدتی خاصی عروج میکند
و ظهور میابد و یک جریان فکری ملی مترقی موسوم به اصولگرای چپ که هم میتواند حاکمیت سیاسی را متقاعد کند.
و هم میتواند سرنگونی طلبان را علیه استبداد در صفوف خود جای دهد که ان نیز نیازمن پاسخ به این دو پرسش است؟
۱-کدام استبداد و ۲-کدام چپ؟
رژیم اسرائیل و سرمایه استبداد!
کلماتی نظیر استبداد و جنگ و جنبش و استعمار صرفا یک سری عناوین به غلط استفادهوشده در حاکمیت ایران نیستند.
آنچه ما را ناچار میکند که این جام زهر را سر بکشیم و بگوییم استبدادی حاکم شده که باید رفع شود نوع نگاه و بر خورد با جنبشهای اجتماعی از سوی خود ساختارهای حاکمیتی است.
دولت و مجلس و انجمنهای ایالتی و ولایتی موسوم به(شوراهای شهر و روستا) از نوع اقتصاد و فرهنگ و سیاست خارجی و داخلی که بایستی نمایندگان مردم باشند.
و به نوعی انعکاس دهنده گان مطالبات جنبشهای زنان و کارگران و اصناف و دانشجویان و روحانیان و… نیستند.
و کاملاً در تعارض با مطالبات آنها در یک فرایند من درآوردی به نام “نقد و مچگیریهای بیفائده” صرفاً در باز تولید و توسعه یک جامعه طبقاتی به نفع طبقه حاکم(فراطبقهای مقهور و غضب کرده) فعالیت دارند.
تفکرات چپ از ایدولوژی انقلاب ۵۷ روز به روز از جنبش ملی
در واقع با سیاست چپ زدایی و زدودن تفکرات چپ از ایدولوژی انقلاب ۵۷ روز به روز از جنبش ملی مترقی دور شده
هر روز جنبش ملی مترقی ایران که تنها جنبش سیاسی اجتماعی پویا و سیال ایران شناخته میشود
را به سمت جنبش سرنگونی(بر انداز) هدایت میکند و در نهایت کار به زورآزمایی خیابانی و سرکوب شدید میرساند.
و این کار را با تئوریهای جرج بنتام و مزخرفاتی از این دست طبیعی و لازم و ضروری میبیند و آن را توجیه میکند.
به این ترتیب حتی اگر رهبران و متولیان آن ربطی به صهیونیسم و ارتجاع متحول شدهی آمریکا نداشته باشند به نوعی مزدور آنها نباشند.
اما ناخواسته و ندانسته سرمایهای را برای بنامیین نتانیاهو و دونالد ترامپ فراهم میکنند؛
موسوم به “استبداد حاکم بر ایران”!
تعاریف از استبداد را همین بس که هر جنبشی با هر تمایلی که به خیابان میآید بایستی خود را برای یک سرکوب خونین و اعتراف و دار اعدام آماده کند و همه این را فهمیدهایم.
و این به باور هر انسان آزاده ای ذیل استبداد قابل تعریف است و لاغیر.
البته من در خصوص جنبش سرنگونی هیچ دفاعی نداشته و ندارم سخن من بر میگردد به عدم توجه ارگانهای دموکراسی چون مجلس و شورا و دولت که به جای قسم خوردن بر پیادهسازی اقتصاد بربریت نوع” فردریش هایک و شرکاء” بر این جامعه رنجور و زخم خورده و معترض با بیتوجهی و دهن کجیهای مدل(بازگشت هیولایی دکتر همتی).
بیکارسازی مدل تاچر
این جنبش مترقی را به سمت جنبش سرنگونی هل داده و در نهایت کار خودش را میکند
و الان پروژه” بیکارسازی مدل تاچر” را روی میز گذاشته و تا آشوبی دیگر نسازد دست بر دار نیست!
با نوع بلاحت و ساده لوحی مگر میشود یک جنبش را عریان سرکوب کرد؛
و جنبشی برابری طلب و آگاه به نظام و کشمکش طبقاتی که تشنه آزادی و معتقد به انسانیت است.
و مطالبهای جز رفاه عمومی و افزایش سطح درآمدهای ملی ندارد؛
جنبشی بدان حد سخاوتمند که در مبارزات ملی بر علیه امپریالیسم در صف انقلاب است.
و در مبارزه برای خلع ید از فراطبقه سنگربندی و صفآرایی آن بر کسی پوشیده نیست.
حال رژیمی به دنائت اسرائیل بر این نوع استبداد که منطق جنبش را نمیشنود.
با زور و به بندگی خواندن جنبش هر اعتراضی را بیپاسخ میگذارد
و هیچ کاری در انجام مطالبات جنبش در دستورکار ندارد.
به عبارتی” به روی” خودش نمی آورد که هیچ دهن کجی هم میکنند
و درنهایت خوراک جنبش سرنگونی طلب را فراهم میکند.
تا عناصر خود فروخته از آن به عنوان” سرمایه جاودانی یاد کرده و این کوه نارضایتی ملی را به” قیمت حکومت بر ایران توسط رضا پهلوی” یعنی به ارزان به رژیم اسرائیل بفروشند!
و این فقط برنامههای فراطبقهی نوکر اسرائیل نیست
بلکه از روی ندانم کاری و ایمان دولتمردان به سیاستهای منسوخ شده لیبرالیسم مدل هایکی است.
ایران و آمریکا و عروج دو جنبش سیاسی!
با همین مقدمه میخواهم سعی کنم که یک جریان فکری سیاسی “موسوم به اصولگرای چپ را بیشتر بفهمیم.
تا آنجا که به جنبش ضدجنگ بر میگردد آمریکای دیگری میخواهد که حل هر مشکل را نه در جنگ
بلکه در تدارک قدرت نرم و حداکثر خیلی روحیه تهاجمی داشته باشد استفاده از دیپلماسی فشار مدل راسل اوتی از بنیاد هریتیج است.
جنبشی که میگوید ” جنگ بس است” آمریکای تازه را میخواهد بنیان نهاده و آمریکای جنگطلب را مرگ بگوید و دیپلماسی با رعایت اصول انسانی میخواهد.
به خیابان میآید پرچم فلسطین و ایران میچرخاند. و الی آخر
جنبش در پستو نهان
اما در جامعه ما جنبش کف خیابان و جنبش در پستو نهان حتی آن جنبش غیرسیاسی صرفاً تحول خواه میگوید:
مرگ یک بار شئون یک بار فریاد میزند: “نه سازش نه تسلیم نبرد با آمریکا”
چرا که این دیگر از خویشتنداری و برجام بازی خسته شده است و میخواهد
پس از جنگ بدون خطر جنگ مشکلات را حل کند.
حاظر است شهید بدهد ولی انتقام هم بگیرد حتی جنبش سرنگونی هم جنگ را ترجیح میدهد به مماشات و وقتی میگویند مذاکره میخواهد بشود لجش میگیرد
و میگوید آمریکا را رها کنیم اسرائیل را دوست خودش میداند و حاضر به مزدوری او میشود!
یعنی از هر طرف که مینگری “نبرد با آمریکا” یا “نبرد با دیکتاتور” تاکتیک مبارزه موجود است و این واقعیت است.
متقابل با جنبش no war در آمریکا دو سیاست شب و روز
نکته جالب اینکه دو جنبش موجود یکدیگر را هم درک میکنند و برای هم افسوس هم میخورند.
جنبش ضدجنگ “کولههای دختران میناب” را اشک میریزد و جنبش مرگ بر امپریالیسم در ایران نیز
همان کوله پشتیها را انتقام سخت و کشنده میخواهد! یعنی جنگ تلافی جویانه میخواهد.
به همین خاطر است که به آقای دکتر احمد میدری میگوییم جای نگرانی نیست
و اصلاً خواسته جنبشهای اجتماعی در ایران در عین درک متقابل با جنبش no war در آمریکا دو سیاست شب و روز است.
یکی جنگ برای انتقام میخواهد و یکی صلح برای تغییر در سیستم فکری آمریکا.
سرنوشتی چون پایان ویتنام جنوبی
مسلماً غلظت اعتراضات آمریکا حتی اگر به اعتصابات و … برسد و حاکمیت آمریکایی را مجبور به عقبنشینی کند.
و کنگره بیاید و همهچیز را برای دونالد ترامپ تمام کند.
اینجا در ایران جنبش میگوید انتقام را از چه کسی باید بگیرم و لذا من معتقدم جنگ سوم صهیونیسم در پیش است.
چرا که گروههای متکثرالملل صهیونیستی در فلسطین اشغالی نیز موجودیت کذایی خود را درنبرد و میدان جنگ میبینند.
و لذا از هر سویی که نگاه کنی جنگ ایران و اسرائیل توسط جنبش ضدجنگ و عروج آن در آمریکا و موفقیتهای او به خانه نمیرود و تعدیل هم نخواهد شد.
و این ایران است که پایان صهیونیسم را رقم خواهد زد که سرنوشتی چون پایان ویتنام جنوبی برایش توسط رهبر شهید تدارک دیده شده است.
خمرهای سرخ این بار در کسوت حزبالله لبنان با آزادسازی جنوب لبنان آغاز پایان صهیونیسم را کلید خواهند زد.
اما این همه ماجرا نیست.
اصولگرایی چپ و جنبش ضدجنگ!
از اصولگرایی و چپ سخن گفتیم یک اندیشه سیاسی اجتماعی که هم پایبند به اصول دین اسلام و ولایتمدار است.
و هم ذرهای از خواستهای چپ که همان برابری آزادی و رفاه عمومی و درک انسانیت اجتماعی است عقب نمینشیند.
مرگ بر صهیونیسم و مرگ بر اسرائیلاش را فقط از طریق بمب و موشک و پهپاد پیش نمیبرد بلکه کیف میکند.
جنبش ضدجنگ در آمریکا عملیاتهای نظامیاش در منطقه را تأیید به حق میکند و پرچمش را میچرخاند.
او یک بخش بسیار وسیعی از همان جنبش ملی مترقی ایران است که همراه و هم سبک اصولگرایان در قدرت بخش وسیعی از رادیکالیزم جنبش را نمایندگی میکند.
تحولخواهی رادیکال در خلع ید از فراطبقه و بازگشت به تئوریهای
معمار انقلاب است و خوب میداند که بایستی شهیدانش را سر دست بچرخاند و بیحجابان و شل حجابان را در خود جای دهد و از سنگر آزادی به واسطه این که “دل متعلق به این جبهه است”
دفاع کند و برابری در فرصتها و در نتیجه را در جامعه پسا جنگ نیز پیگیری نماید و همدوش جنبش ضدجنگ آمریکا؛
جنبش ضد امپریالیستی خودش را نمایندگی کند.
این گونه بخش بسیار وسیعی از جنبش اجتماعی ایران را تا شکست صهیونیسم و آزادی قدس شریف پیش میبرد.
چپ است پس با نوع تفکر”سناتور برنی سندرز در آمریکا” موافق است
و اصولگراست و رادیکال و همسو با اندیشه ” سقوط اسرائیل ذوالقدری” و چیزی که باید از اصولگرایی چپ در این وانفسا فهمید:
تحولخواهی رادیکال در خلع ید از فراطبقه و بازگشت به تئوریهای “دکتر علی شریعتی در آزادیهای اجتماعی، دکترمرتضی مطهری در تقویت طبقه متوسط شهری و برابری طلبیهای مدل او،
حکمرانی نوع آیتالله طالقانی در تقویت حاکمیت شورایی و نیز دولت مردمی در نوع خوانش”دولت و انقلاب” مدل شهید محمدعلی رجایی!
یعنی همان که ایران و آینده ایران را تعیین خواهد کرد.
جنبش ضدجنگ در آمریکا فرمانده و لیدر شعارهای خود
روز بروز جنبشهای اجتماعی ایران را مصممتر میکند که بار دیگر پرچم آزادیخواهی و برابری طلبی و کرامت انسانی و رفاه عمومی را به اصولگرایان چپ واگذار کند تا در نهایت ایران قدرت چهارم جهان، مردم ایران را به آرزوهای دیرینه تاریخی خود برساند.
لذا هر کس که تحقق تحولات بنیادین و آرمانهای مترقی و ملیگرایی را بر همه چیزی ترجیح میدهد بخشی از این جنبش است.
و به نظرم بدین حد رادیکال بودن او باعث میشود که جنبش ضدجنگ در آمریکا فرمانده و لیدر شعارهای خود را در ایران پیدا کرده.
اما فروپاشی امپریالیسم ایالات متحده را پس از سقوط اسرائیل خودش رهبری کند و آمریکایی بدور از اندیشههای جنگطلبانه و آقایی بر جهان در سرود ملی جدیدی باز خوانی و متمرکز کند.
لذا “درج مقالات در گاردین “و یا هر تحلیلگری که بخواهد این تاریخ حتمی و قریبالوقوع جهان را از تاریخ جهان گدایی کند!
یک نوع نگرانی ژورنالیستی بیمورد را ترویج میکند
پس به نظرم جای نگرانی نیست همه چیز سمت درست تاریخ است درست پیش میرود!
۴۰۵